کلبه ی قصه

داستان های جالب و آموزنده درباره همه چیز

کمک پدر بزرگ برای ازدواج

                          به نام خدا


یه روزی یه پدری به پسرش میگه: پسرم تو نمیخوای زن بگیری؟ پسره گفت نه بابا جون زن میخوام چیکار؟ پدر میگه اگه دختر بیل گیتس باشه چی؟ پسره خوشحال میشه و قبول میکنه پدر، پیش بیل گیتس میره و میگه ببینم تو نمیخوای دخترت و شوهر بدی؟

ادامه مطلب...
۱۳ آبان ۹۵ ، ۱۹:۲۶ ۱ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰
امیر رضا

نیکی سزای نیکی

   به نام خالق یکتا


روزی از روز ها امام حسن مجتبی علیه سلام در حال عبور از سایه ی دیوار باغی بود که به یکباره غلام سیاهی را از دور دید که چند تکه  نان در دست دارد و سگی مقابل اوست . آن غلام تکه ای خود میخورد و تکه ای برای سگ می انداخت . وقتی امام به او رسید تبسمی دلنشین کرد و فرمود خود گرسنه ای و بعد خوراکت را به این حیوان میدهی ! او گفت چه کنم ؟ شرم دارم که من بخورم و سیر باشم و او نگاه کند وگرسنه بماند .
ادامه مطلب...
۱۳ آبان ۹۵ ، ۱۶:۴۶ ۰ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰
امیر رضا

مرگ یهویی

                                          به نام خدا


روزی مردی  نشسته بود داشت تلویزیون میدید که یهو مرگ اومد پیشش …

مرگ گفت : الان نوبت توئه که ببرمت …

 مرد یه کم آشفته شد و گفت : داداش اگه راه داره بیخیال ما شو بذار واسه بعدا …

مرگ : نه اصلا راه نداره. همه چی طبق برنامست. طبق لیست من الان نوبت توئه …

مرده گفت : حداقل بذار یه شربت بیارم خستگیت در بره بعد جونمو بگیر …

ادامه مطلب...
۱۱ مهر ۹۵ ، ۱۹:۱۱ ۲ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰
امیر رضا

انسانیت

به نام خدا

قبل از خوندن داستان رو اینو بگم که هرکسی ممکه از این داستان لذت نبره . اخه بیشتر این داستان برای بچه هاس تا بزرگ ترا یعنی صرفا برای بچه ها نوشتم . اگر خواستین بخونین برای بچتون سعی کنین با آهنگ و شمرده شمرده بخونین مثل قصه گو ها

یکی بود ، یکی نبود ؛ زیرگنبد کمبود هیچ کس نبود .ی جای خیلی دورٍ، توی یک جنگل بزرگ و خرم حیوونا  با خوشحالی زندگی میکردن .داستان انسانیت / کلبه ی قصه

ادامه مطلب...
۰۸ مرداد ۹۵ ، ۲۰:۰۴ ۴ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
امیر رضا

شباهت کامل

                                             به نام خداوند جان و خرد


روزی از روز ها پیامبر اکرم صلی الا علیه و اله و سلم در کنار اصحاب خود درحال سخنرانی بود . پس از اتمام مجلش در کنار چندی از یاران گرم گفت و گو شد . ایشان یکی از پا هایشان را دراز کرد و پرسید به نظر شما پای من بیشتر از همه به چه چیزی شباهت دارد . همه ی آنها به چیزی تشبیه دادند . یکی گفت مانند شاخه ی گلی زیبا دیگری  گفت مانند تنه ی درختی تنومند و...

ادامه مطلب...
۲۸ ارديبهشت ۹۵ ، ۱۶:۱۱ ۰ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
امیر رضا

خرما با هسته

به نام روزی دهنده ی خلق

روزی از روز ها ، پیامبر اکرم صلی الا علیه و اله و سلم در کنار حضرت علی علیه سلام در حال خوردن خرما بودند . آن ها دو ظرف جدا داشتند که در آن هسته های خرما را مینداختند . هسته های درون ظرف حضرت علی علیه سلام خیلی بیشتر بود . حضرت باخود فکری کرد و با احتیاط ظرف خود را با ظرف پیامبر جا به جا کرد . پیامبر اکرم صلی الا علیه و اله و سلم متوجه این عمل حضرت علی علیه سلام شد ولی به رو خود نیاورد .
ادامه مطلب...
۲۲ ارديبهشت ۹۵ ، ۱۵:۵۴ ۰ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰
امیر رضا

وفای به عهد

                                         به نام خالق بی همتا


در زمان خلیفه ی دوم , اهواز به دست مسلمین فتح شده بود و حاکم اهواز , هرمزان اسیر شد و او را کتمان بسته , نرد عمر بردند . عمر به او گفت باید ایمان آوری و گرنه سزوار مرگی . بیم مرگ داشت ولی از آیینش روی برنمیگرداند . به عمر گفت جانم را بگیر اما نه با لب تشنه  . معاویه کمی فکر کرد و با اشاره دستور کاسه ای اب برای هرمزان داد . کاسه ی را به دستش دادند اما نخورد . عمر پرسید این هم آب ; چرا نمینوشی ؟ پاسخ داد تاکنون  در ظرف گوهر نشان آب نوشیدام . اب در کاسه ی گلی به مزاج ما خوش نمی آید .

ادامه مطلب...
۱۸ ارديبهشت ۹۵ ، ۱۸:۵۱ ۰ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰
امیر رضا

لباس قرمز ملوان

                                                              یا حق


یه کشتی داشت رو دریا می‌رفت، ناخدای کشتی یهو از دور یه کشتی دزدای دریای رو دید. سریع به خدمه‌اش گفت: برای نبرد آماده بشین، ضمنا اون پیراهن قرمز من رو هم بیارین. خلاصه پیراهنه رو تنش کرد و درگیری شروع شد و دزدای دریایی شکست خوردن!

کشتی همینطوری راهشو ادامه می‌داد که دوباره رسیدن به یه سری دزد دریایی دیگه! باز دوباره ناخدا گفت واسه جنگ آماده بشینو اون پیراهن قرمز منم بیارین تنم کنم!! خلاصه، زدن دخل این یکی دزدا رو هم آوردنو باز به راهشون ادامه دادن.

ادامه مطلب...
۱۲ ارديبهشت ۹۵ ، ۲۳:۴۵ ۲ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰
امیر رضا

کلمات زیبا

به نام خدا


روزی پیرمردی کوری روی پله‌های ساختمانی نشسته و یک قوطی و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود روی تابلو نوشته شده بود من کور هستم لطفا کمک کنید. روزنامه نگارخلاقی از کنار او می گذشت، نگاهی به او انداخت. فقط چند سکه در آن بود. او چند سکه در قوطی پیرمرد گذاشت و بدون اجازه تابلویش را برداشت و چیز دیگری روی آن نوشت .

عصر آن روز، روز نامه نگار به آن محل برگشت، و متوجه شد که در قوطی که جلوی مرد کور بود پر از سکه و اسکناس شده است. مرد کور از صدای قدم های او، خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسی است که آن تابلو را نوشته، بگوید که بر روی آن چه نوشته است؟

ادامه مطلب...
۱۱ ارديبهشت ۹۵ ، ۲۱:۵۳ ۲ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰
امیر رضا

آرزو ی زیبا

                                                  یا رب

روزی مردی رو  خوابی آمد که فرشته ای ، در خوابش بگفت یکی از آرزوهایت را بر آورده میسازم . از خواب پرید و به فکر فرو و بعد از ساعتی فکر ، با خود گفت که آشفته بوده . شب بعد همان را دید و یقین یافت . هرچه  فکر کرد ، آرزویی نیافت . نزد همسر رفت که چه کنم . زن گفت شانزده سال است که فرزندی ندارم . نزد مادر رفت و مادر گفت از آغاز تولد ندیدم  . دعا کن سیاهی چشمم روشن شود . بر سر دو راهی مانده بود که اگر مادر شفا میافت فرزندی نداشت و اگر فرزندی داشت دیده ی مادر گشوده نمیشد .
ادامه مطلب...
۱۱ ارديبهشت ۹۵ ، ۲۰:۲۶ ۵ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰
امیر رضا