کلبه ی قصه

داستان های جالب و آموزنده درباره همه چیز

۲۰ مطلب در اسفند ۱۳۹۴ ثبت شده است

غرور مرگ آور

به نام خدا 




شیری گرسنه ، از میان تپه‌های کوهستان بیرون پرید و آهوی بزرگی را از پای درآورد .

سپس در حالی که داشت شکمی از عزا درمی آورد ، هر ازگاهی یکبار سرش را بالا می گرفت و مستانه نعره می کشید . صیادی که در آن حوالی در جستجوی شکار بود صدای نعره های او را را شنید و پس از ردیابی صدا  با گلوله ای او را شکار کرد .

ادامه مطلب...
۲۹ اسفند ۹۴ ، ۲۰:۱۰ ۴ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰
امیر رضا

مانع خشبختی

به نام خدا


ﭘﺎﺩﺷﺎﻫﯽ ﺗﺨﺘﻪ ﺳﻨﮓ ﺭﺍ ﺩﺭ ﻭﺳﻂ ﺟﺎﺩﻩ ﻗﺮﺍﺭ ﺩﺍﺩ ﻭ ﺑﺮﺍﯼ ﺍﯾﻦﮐﻪ واکنش ﻣﺮﺩﻡ ﺭﺍ ﺑﺒﯿﻨﺪ ﺧﻮﺩﺵ ﺩﺭ ﺟﺎﯾﯽ پنهان شد .ﺑﻌﻀﯽ ﺍﺯ ﺑﺎﺯﺭﮔﺎﻧﺎﻥ ﻭ خدماتکاران آن ها ﺑﯽ ﺗﻔﺎﻭﺕ ﺍﺯﮐﻨﺎﺭ ﺗﺨﺘﻪ ﺳﻨﮓ ﻣﯽ ﮔﺬﺷﺘﻨﺪ .

ادامه مطلب...
۲۹ اسفند ۹۴ ، ۱۶:۳۳ ۴ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰
امیر رضا

آدم خیال باف

یا رب العالمین


روزی بود و روزگاری بود . مردی نیکوکار در سمرقند زندگی میکرد که در کار تجارت روغن بود و در کنار خانه ی او درویشی تنگ دست زندگی میکرد که با مشقت و سختی فراوان زندگی میکرد و روزگار را با سختی میگذارند و چون شغلی نداشت مجبور بود همیشه در قناغت باشد . او در بین اهالی شهر معروف بود به مهربانی و خوش قلبی. بازرگان آن قدر داشت که غیر ممکن را ممکن می ساخت و در آمدش بسیار زیاد بود  اما بر خلاف دیگر ثروتمندان آن زمان بسیار صداقت داشت و به دیگران نیکی میکرد و از آن جایی که میدانست همسایه اش بسیار تنگ دست است هروز  کاسه ای روغن برای همسایه فقیر اش میبرد . او هم از بازرگان تشکر میکرد و شکر خدا را به جای می آورد.

ادامه مطلب...
۲۹ اسفند ۹۴ ، ۱۶:۰۰ ۳ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰
امیر رضا

راز موفقیت

به نام خدا




یکی از کشاورزان منطقه ای، همیشه در مسابقات ، جایزه بهترین غله را به ‌دست می‌آورد و به ‌عنوان کشاورز نمونه شناخته شده بود. رقبا و همکارانش، علاقه ی شدیدی برای فهمیدن راز موفقیت او داشتند . به همین دلیل ، او را زیر نظر گرفتند و مراقب کارهایش بودند. پس از مدتی جستجو ، سرانجام با نکته‌ عجیب و جالب روبرو شدند .

ادامه مطلب...
۲۹ اسفند ۹۴ ، ۱۳:۰۳ ۳ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰
امیر رضا

سلام نفتی !

به نام خالق پاک


یک گاری چی تو محلمون بود که نفت می برد و به اسم عمو نفتی معروف بود . یک روز منو دید و گفت  سلام اقا ؛ شما هم خونتون رو گازکشی کردید ؟ گفتم بله ؛ چطور مگه ؟

 گفت فهمیدم چون سلام هات تغییر کرده. تعجب کردم و گفتم: یعنی چه ؟

ادامه مطلب...
۲۹ اسفند ۹۴ ، ۰۱:۳۸ ۹ نظر موافقین ۱۱ مخالفین ۰
امیر رضا

عشق بی ریا

به نام خالق عشق


بک روز آموزگار از دانش آموزانی که در کلاس بودند پرسید آیا می توانید راه جدیدی برای نشان دادن عشق واقعی، بیان کنید؟

همه ی آن ها روش هایی که یا جالب و یا تکراری بود بیان کردند مثلاعده ای از دانش آموزان گفتند 

با بخشیدن،عشقشان را معنا کنند. برخی  گفتند دادن گل ، هدیه و حرف های دلنشین راهی خوب و مناسب برای بیان عشق هست. شماری دیگر هم گفتند با هم بودن در تحمل رنجها و لذت بردن از خوشبختی .

ادامه مطلب...
۲۸ اسفند ۹۴ ، ۰۰:۰۷ ۶ نظر موافقین ۹ مخالفین ۰
امیر رضا

چشم بیمار

به نام خدا 
روزی بود و روزگاری. در زمان های دور مردی شکمش به طرز فجیعی، به درد آمد و نتوانست تاب بیاورد. خیلی سریع به مریض خانه ی شهرش رفت اما طبیب به سفر رفته بود و از آنجایی که شهرشان فقط یک طبیب داشت مجبور شد به دیار مجاور برود. به محض اینکه طبیب را دید، با آه و ناله از درد شکم نالید و گفت ای طبیب شب تا به صبح را با ناله سحر کردم، دوایی ده که دوای دردم شود. طبیب نبض او را گرفت؛ زبانش را نگاه کرد و پرسید: آیا در گذشته نیز به چنین دردی مبتلا شده بودی؟                او جواب داد خیر طبیب. هیچ وقت به این شدت شکمم به درد نیامده. طبیب دوباره پرسید: آیا ضربه ایی به آن وارد شده؟ او گفت: خیر، در این مدت هیچ ضربه ایی به آن وارد نشده است. پس از کی به این درد گرفتار شدی؟ او در پاسخ گفت: دیشب، حدود یک ساعت پس از خوردن طعام به این درد نهیب گرفتار شدم و زان به بعد آرام و قرار ندارم. طبیب پرسید طعامت چه بود؟ جواب داد مقداری نان سوخته خوردم؛ همین! طبیب پرسید یقین داری که آنچه خوردی نان سوخته بود؟ مریض گفت: بله، اگر چه رنگش را ندیدم ولی تصور میکنم بسیار سوخته بود و مانند زغال سیاه شده بود. چون دقیقا مزه ی زغال میداد، گویا زغال خالص بود.
ادامه مطلب...
۲۶ اسفند ۹۴ ، ۰۰:۴۹ ۴ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰
امیر رضا

عشق زیبا

مرد و زن جوانی سوار بر موتور در دل شب می راندند.آنها عاشقانه یکدیگر را دوست داشتند. 

زن جوان: یواش تر برو، من می ترسم. 

مرد جوان: نه، اینجوری خیلی بهتره

ادامه مطلب...
۲۵ اسفند ۹۴ ، ۱۵:۲۷ ۳ نظر موافقین ۹ مخالفین ۰
امیر رضا

سلام به همه

خوبید ؟
چند وقتی هست درگیر امتحانام هستم و نمیتونم داستان بزارم ولی بعد از تموم شدنشون دوباره شروع میکنم .
                           دوست داره همه ی شما
                                                   امیررضا
۲۴ اسفند ۹۴ ، ۲۲:۳۲ ۲ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰
امیر رضا

خیاط زیرک

به نام پروردگار عالم و هستی


آورده اند در زمان های قدیم ، خیاطی زندگی میکرد که خیلی زیرک بود  و از پارچه هایی که مردم برای دوختن لباس نزدش میبردند ، همیشه مقداری میدزدید . اگرچه همه ی کسانی که پارچه به این خیاط داده بودند میدانستند که او از پارچه میدزدد اما هیچ کس نمیتوانست دزدی او را ثابت کند .

ادامه مطلب...
۲۴ اسفند ۹۴ ، ۰۴:۰۶ ۲ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰
امیر رضا