کلبه ی قصه

داستان های جالب و آموزنده درباره همه چیز

۱۳ مطلب با موضوع «مجوعه داستان های کتاب قصه های خوب برای بچه های خوب» ثبت شده است

خیاط در کوزه افتاد

به نام دوست که هرچه هست از اوست

در زمان های قدیم خیاطی زندگی میکرد و در کوچه ای به شغل خیاطی مشغول بود . مردم برای رفتن به قبرستان باید از آن کوچه عبور کنند و هر وقت کسی میمرد جنازه اش را از روبروی دکان خیاط رد میکردند و خیاط هم میفهمید که یکی مرده .
ادامه مطلب...
۱۲ آذر ۹۵ ، ۱۱:۳۹ ۰ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰
امیر رضا

نیکی سزای نیکی

   به نام خالق یکتا


روزی از روز ها امام حسن مجتبی علیه سلام در حال عبور از سایه ی دیوار باغی بود که به یکباره غلام سیاهی را از دور دید که چند تکه  نان در دست دارد و سگی مقابل اوست . آن غلام تکه ای خود میخورد و تکه ای برای سگ می انداخت . وقتی امام به او رسید تبسمی دلنشین کرد و فرمود خود گرسنه ای و بعد خوراکت را به این حیوان میدهی ! او گفت چه کنم ؟ شرم دارم که من بخورم و سیر باشم و او نگاه کند وگرسنه بماند .
ادامه مطلب...
۱۳ آبان ۹۵ ، ۱۶:۴۶ ۰ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰
امیر رضا

شباهت کامل

                                             به نام خداوند جان و خرد


روزی از روز ها پیامبر اکرم صلی الا علیه و اله و سلم در کنار اصحاب خود درحال سخنرانی بود . پس از اتمام مجلش در کنار چندی از یاران گرم گفت و گو شد . ایشان یکی از پا هایشان را دراز کرد و پرسید به نظر شما پای من بیشتر از همه به چه چیزی شباهت دارد . همه ی آنها به چیزی تشبیه دادند . یکی گفت مانند شاخه ی گلی زیبا دیگری  گفت مانند تنه ی درختی تنومند و...

ادامه مطلب...
۲۸ ارديبهشت ۹۵ ، ۱۶:۱۱ ۰ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
امیر رضا

خرما با هسته

به نام روزی دهنده ی خلق

روزی از روز ها ، پیامبر اکرم صلی الا علیه و اله و سلم در کنار حضرت علی علیه سلام در حال خوردن خرما بودند . آن ها دو ظرف جدا داشتند که در آن هسته های خرما را مینداختند . هسته های درون ظرف حضرت علی علیه سلام خیلی بیشتر بود . حضرت باخود فکری کرد و با احتیاط ظرف خود را با ظرف پیامبر جا به جا کرد . پیامبر اکرم صلی الا علیه و اله و سلم متوجه این عمل حضرت علی علیه سلام شد ولی به رو خود نیاورد .
ادامه مطلب...
۲۲ ارديبهشت ۹۵ ، ۱۵:۵۴ ۰ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰
امیر رضا

وفای به عهد

                                         به نام خالق بی همتا


در زمان خلیفه ی دوم , اهواز به دست مسلمین فتح شده بود و حاکم اهواز , هرمزان اسیر شد و او را کتمان بسته , نرد عمر بردند . عمر به او گفت باید ایمان آوری و گرنه سزوار مرگی . بیم مرگ داشت ولی از آیینش روی برنمیگرداند . به عمر گفت جانم را بگیر اما نه با لب تشنه  . معاویه کمی فکر کرد و با اشاره دستور کاسه ای اب برای هرمزان داد . کاسه ی را به دستش دادند اما نخورد . عمر پرسید این هم آب ; چرا نمینوشی ؟ پاسخ داد تاکنون  در ظرف گوهر نشان آب نوشیدام . اب در کاسه ی گلی به مزاج ما خوش نمی آید .

ادامه مطلب...
۱۸ ارديبهشت ۹۵ ، ۱۸:۵۱ ۰ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰
امیر رضا

گربه و زود قضاوتی مرد

                                     به نام خداوند آسمان و زمین  



در زمان های بسیار قدیم مردی زندگی میکرد که در نزد حاکم به شغل میرغضبی مشغل بود و هر وقت که میخواستند گناهکاری را تازیانه زنند او را صدا میکردند .  آن مرد جلاد ، همسر بسیار مهربانی داشت ؛ همسری که چون جانش دوستش میداشت و تنها مشکل آن ها در زندگی این بود که همسرش بچه دار نمیشد اما آن ها گربه ای سفید و زیبا داشتند که سال ها در آن خانه بود و مانند یک بچه کوچک اسباب شادی آنها بود . او هنگام رد شدن خودنمایی میکرد و همیشه با شیطنت هایش جلاد و همسرش را به خنده می انداخت .

ادامه مطلب...
۰۱ ارديبهشت ۹۵ ، ۰۳:۲۱ ۰ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰
امیر رضا

شیر پرهیز کار

به نام خدا


روزی بود و روزگاری بود . جنگلی بود , مثل تمام جنگل ها با درخت ها و حیواناتش . یک شیر هم بود که مثل همه ی شیر ها فرمانروای جنگل بود ؛ اما این شیر را شیر پرهیزکار میگفتند زیرا به هیچ حیوان بی گناهی را شکار نمیکرد و اجازه نمیداد درندگان دیگر به حیوانات جنگل آزاری برسانند .یک روز شیر پرهیزکار با گروهی از درندگان به گردش و تماشا به صحرا رفت بودند که ناگهان شتری را دیدند که سرگردان و تنها ، در بیابان میرود . گرگ پلنگ و خرس و دیگر درندگان که همراه شیر بودند و مدتی هم بود که گوشت نخورده بودند گفتند این شتر از جنس ما نیست و گوشتش بر ما حلال است . دور او را گرفتند تا به او حمله کنند .

ادامه مطلب...
۰۱ فروردين ۹۵ ، ۰۰:۱۷ ۴ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰
امیر رضا

آدم خیال باف

یا رب العالمین


روزی بود و روزگاری بود . مردی نیکوکار در سمرقند زندگی میکرد که در کار تجارت روغن بود و در کنار خانه ی او درویشی تنگ دست زندگی میکرد که با مشقت و سختی فراوان زندگی میکرد و روزگار را با سختی میگذارند و چون شغلی نداشت مجبور بود همیشه در قناغت باشد . او در بین اهالی شهر معروف بود به مهربانی و خوش قلبی. بازرگان آن قدر داشت که غیر ممکن را ممکن می ساخت و در آمدش بسیار زیاد بود  اما بر خلاف دیگر ثروتمندان آن زمان بسیار صداقت داشت و به دیگران نیکی میکرد و از آن جایی که میدانست همسایه اش بسیار تنگ دست است هروز  کاسه ای روغن برای همسایه فقیر اش میبرد . او هم از بازرگان تشکر میکرد و شکر خدا را به جای می آورد.

ادامه مطلب...
۲۹ اسفند ۹۴ ، ۱۶:۰۰ ۳ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰
امیر رضا

چشم بیمار

به نام خدا 
روزی بود و روزگاری. در زمان های دور مردی شکمش به طرز فجیعی، به درد آمد و نتوانست تاب بیاورد. خیلی سریع به مریض خانه ی شهرش رفت اما طبیب به سفر رفته بود و از آنجایی که شهرشان فقط یک طبیب داشت مجبور شد به دیار مجاور برود. به محض اینکه طبیب را دید، با آه و ناله از درد شکم نالید و گفت ای طبیب شب تا به صبح را با ناله سحر کردم، دوایی ده که دوای دردم شود. طبیب نبض او را گرفت؛ زبانش را نگاه کرد و پرسید: آیا در گذشته نیز به چنین دردی مبتلا شده بودی؟                او جواب داد خیر طبیب. هیچ وقت به این شدت شکمم به درد نیامده. طبیب دوباره پرسید: آیا ضربه ایی به آن وارد شده؟ او گفت: خیر، در این مدت هیچ ضربه ایی به آن وارد نشده است. پس از کی به این درد گرفتار شدی؟ او در پاسخ گفت: دیشب، حدود یک ساعت پس از خوردن طعام به این درد نهیب گرفتار شدم و زان به بعد آرام و قرار ندارم. طبیب پرسید طعامت چه بود؟ جواب داد مقداری نان سوخته خوردم؛ همین! طبیب پرسید یقین داری که آنچه خوردی نان سوخته بود؟ مریض گفت: بله، اگر چه رنگش را ندیدم ولی تصور میکنم بسیار سوخته بود و مانند زغال سیاه شده بود. چون دقیقا مزه ی زغال میداد، گویا زغال خالص بود.
ادامه مطلب...
۲۶ اسفند ۹۴ ، ۰۰:۴۹ ۴ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰
امیر رضا

خیاط زیرک

به نام پروردگار عالم و هستی


آورده اند در زمان های قدیم ، خیاطی زندگی میکرد که خیلی زیرک بود  و از پارچه هایی که مردم برای دوختن لباس نزدش میبردند ، همیشه مقداری میدزدید . اگرچه همه ی کسانی که پارچه به این خیاط داده بودند میدانستند که او از پارچه میدزدد اما هیچ کس نمیتوانست دزدی او را ثابت کند .

ادامه مطلب...
۲۴ اسفند ۹۴ ، ۰۴:۰۶ ۲ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰
امیر رضا