کلبه ی قصه

داستان های جالب و آموزنده درباره همه چیز

۵۰ مطلب با موضوع «پیشنهاد نویسنده» ثبت شده است

نودینو تجارتی نو

Nodin





نودینو یک شرکت تازه تاسیس در ایران می باشد که کاربران آن با تبلیغ اپلیکیشن تواتسته اند درآمدی عالی به دست آورند . 

دوست عزیز اگر تمایل داری تا با کمترین سرمایه درآمدی عالی به دست آوری با شماره ی زیر تماس بگیر  

09334337575 

کانال تلگرامی ما  n_odinoo@

کاری جذاب و خانگی / پاره وقت / درآمد عالی

۰۵ دی ۹۶ ، ۲۰:۵۴ ۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
امیر رضا

دروغ بی پایان

به نام خدا 


روزی رنی جوان در حال قدم زدن بود . همان طور که قدم میزد ناگهان عقربی را دید که در آب افتاده و دست و پا میزد . تصممیم گرفت عقرب را نجات دهد . دست خود را دراز کرد ولی عقبرب او را نیش زد . زن دوباره تلاش کرد تا عقرب را از آب بیرون بکشد ولی دوباره او را نیش زد .

ادامه مطلب...
۲۶ دی ۹۵ ، ۱۸:۵۴ ۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
امیر رضا

بزرگی

پسربچه ی فقیری وارد کافی شاپ شد  . پشت یکی از میز ها نشست .

گارسون برای گرفتن سفارش به سمت پسر رفت . وقتی رسید ، پسر از او پرسید  بستنی شکلاتی چند است ؟

ادامه مطلب...
۲۳ دی ۹۵ ، ۱۱:۱۵ ۱ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
امیر رضا

انسانیت

شب خیلی سردی بود . پیرزن بیرون میوه فروشی داشت به 

مردمی که پلاستیک پلاستیک میوه میخریدن نگاه میکرد . شاگرد میوه فروشی تند تند پلاستیکای میوه رو داخل ماشین های مشتریا میزاشت و انعام میگرفت . با خودش گفت چقدر خوب میشد اگه اونم میوه بخره و ببره خونه . یکم نزدیک تر رفت .

ادامه مطلب...
۲۲ دی ۹۵ ، ۱۱:۱۷ ۰ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
امیر رضا

مهاجرت به شرط مرگ یا زلزله

روزی مردی فقیر نزد بزرگی عالم رفت و از دست تنگی و بیچارگی گله کرد . او گفت در روستا زمینی کوچک و کلبه ای چوبی و محقرانه دارد . و هرچه قدر که کار میکند حتی  سبب تامین خورد و خوراک او و خانواده اش نمیشود . او با ناراحتی گفت  هر روز از روز قبل تنگ دست تر و فقیر تر میشوم .

ادامه مطلب...
۲۰ دی ۹۵ ، ۲۱:۵۳ ۰ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
امیر رضا

ایمان پوچ

به نام خدا

کوه نوردی قصد داشت قله ی کوهی بلند را فتح کند . پس از سال ها تلاش و تمرین برای سفرش آماده شد . سفرش را آغاز کرد . به بالا رفتن ادامه داد تا زمانی که هوا کاملا تاریک شد . سیاهی شب همه جارا فرا گرفته بود و دیدن آسمان شب در آن هوای تاریک از آنجا تماشایی بود . چیزی به صعودش به قله نمانده بود که پایش لیز خورد و با سرعت به سمت پایین سقوط کرد .

ادامه مطلب...
۲۰ دی ۹۵ ، ۰۹:۵۱ ۰ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
امیر رضا

بهای خوردن دود کباب

به نام خدا

فقیری تنگدست از کنار دکان کبابی میگذشت . کبابی ، کباب هارا بر روی آتش گذاشته بود و باد میزد . بوی کباب در تمام بازار پیچیده بود . او گرسنه بود ولی سکه ای نداشت . تکه ای نان از بقچه اش در آورد و در مسیر دود کباب گرفت و به دهان گذاشت .

ادامه مطلب...
۱۹ دی ۹۵ ، ۰۰:۳۴ ۰ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
امیر رضا

موهای تراشیده ی آوا

به نام خدا

پیشنهاد میکنم این داستان رو حتما با صبر و تحمل و بخونید و سعی کنید موقع خوندن صحبت شخصیت ها ، صدایی از اون ها در ذهن خودتون بسازید .


همسرم با صدای بلند بهم گفت تا کی میخوای سرتو تو اون روزنامه ی مزخرف فروکنی . نمیخوای پاشی به دختر جونت بگی که غذاشو بخوره ؟ روزنامه رو انداختم ی گوشه و رفتم سمت اونا . تنها دخترم آوا وحشت زده به نظر میرسید . چشاش پرِ اشک بود .

آوا دختره زیبا و البته باهوشی بود ؛ با اینکه خیلی کوچیک بود . ی ظرف شیربرنج جلوی آوا بود . ظرف شیربرنجو برداشتمو بهش گفتم چرا چنتا قاشق گنده نمیخوری .  فقط به خاطر بابا عزیزم .

ادامه مطلب...
۱۸ دی ۹۵ ، ۱۶:۴۶ ۰ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
امیر رضا

سرقت عقیده

به نام خدا
در زمان های بسیار دور دزدی زندگی میکرد . در یکی  از روز ها صندوقی پیدا کرد که در آن چیز با ارزشی بود . بر روی آن صندوقچه روی پوست آهو دعایی نوشته شده بود . او صندوق را برنداشت .
ادامه مطلب...
۱۸ دی ۹۵ ، ۱۲:۵۱ ۱ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
امیر رضا

دوزخ چیست ؟

به نام خدا


روزی از روز ها عابدی بلند آوازه به نانوایی رفت اما چون لباس درستی بر تن نداشت نانوا به اون نان نداد . وقتی که او رفت مردی نزد نانوا رفت و به او گفت که آیا آن مرد را میشناسی ؟ 

جواب داد نه , نمیشناسم .

_او فلان عابد بود .

ادامه مطلب...
۱۸ دی ۹۵ ، ۱۱:۴۹ ۰ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
امیر رضا