کلبه ی قصه

داستان های جالب و آموزنده درباره همه چیز

۲۳ مطلب با موضوع «طنز» ثبت شده است

شام مجانی

به نام خدا

سه تا رفیق باهم میرن رستوران بدون ی قرون پول . هر کدومشون سر ی میز میشینن و تا مرز انفجار میخورن .

اولی میره پای صندوق و میگه خیلی ممنون . خیلی خوشمزه بود . آقا این بقیه پول مارو بدین ؛ برم . صندوق دار چشاش از تعجب باز میشه و میگه کدوم بقیه آقا ؟ شما که اصلا پولی پرداخت نکردی . میگه : آقا یعنی چی ؟ خودت بهم گفتی پول خورد ندارم بعد از میل کردن غذا بهتون میدم .

ادامه مطلب...
۲۶ دی ۹۵ ، ۰۴:۵۰ ۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
امیر رضا

جنگ جهانی بی پایان

به نام خدا 


مردی میان سالی برای اعتراف نزد کشیش میرفت .

ادامه مطلب...
۲۶ دی ۹۵ ، ۰۴:۲۷ ۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
امیر رضا

کارت پخش کن باکلاس


ی روز داشتم تو پیاده رو راه میرفتم، از دور دیدم ی کارت پخش کن شیک و با کلاس ، ی سری کارت خوشگل و رنگی دستش بود و کارت هارو به هر کسی نمیداد .

به خانما که اصلا نمیداد و محلشون نمیزاشت . درباره ی آقایون هم کاملا گزینشی رفتار میکرد و از بینشون گلچین میکرد . معلوم بود فقط به ی سری افراد خاص میداد .

ادامه مطلب...
۲۰ دی ۹۵ ، ۱۵:۲۸ ۱ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
امیر رضا

خیاط در کوزه افتاد

به نام دوست که هرچه هست از اوست

در زمان های قدیم خیاطی زندگی میکرد و در کوچه ای به شغل خیاطی مشغول بود . مردم برای رفتن به قبرستان باید از آن کوچه عبور کنند و هر وقت کسی میمرد جنازه اش را از روبروی دکان خیاط رد میکردند و خیاط هم میفهمید که یکی مرده .
ادامه مطلب...
۱۲ آذر ۹۵ ، ۱۱:۳۹ ۰ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰
امیر رضا

کمک پدر بزرگ برای ازدواج

                          به نام خدا


یه روزی یه پدری به پسرش میگه: پسرم تو نمیخوای زن بگیری؟ پسره گفت نه بابا جون زن میخوام چیکار؟ پدر میگه اگه دختر بیل گیتس باشه چی؟ پسره خوشحال میشه و قبول میکنه پدر، پیش بیل گیتس میره و میگه ببینم تو نمیخوای دخترت و شوهر بدی؟

ادامه مطلب...
۱۳ آبان ۹۵ ، ۱۹:۲۶ ۱ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰
امیر رضا

مرگ یهویی

                                          به نام خدا


روزی مردی  نشسته بود داشت تلویزیون میدید که یهو مرگ اومد پیشش …

مرگ گفت : الان نوبت توئه که ببرمت …

 مرد یه کم آشفته شد و گفت : داداش اگه راه داره بیخیال ما شو بذار واسه بعدا …

مرگ : نه اصلا راه نداره. همه چی طبق برنامست. طبق لیست من الان نوبت توئه …

مرده گفت : حداقل بذار یه شربت بیارم خستگیت در بره بعد جونمو بگیر …

ادامه مطلب...
۱۱ مهر ۹۵ ، ۱۹:۱۱ ۲ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰
امیر رضا

شباهت کامل

                                             به نام خداوند جان و خرد


روزی از روز ها پیامبر اکرم صلی الا علیه و اله و سلم در کنار اصحاب خود درحال سخنرانی بود . پس از اتمام مجلش در کنار چندی از یاران گرم گفت و گو شد . ایشان یکی از پا هایشان را دراز کرد و پرسید به نظر شما پای من بیشتر از همه به چه چیزی شباهت دارد . همه ی آنها به چیزی تشبیه دادند . یکی گفت مانند شاخه ی گلی زیبا دیگری  گفت مانند تنه ی درختی تنومند و...

ادامه مطلب...
۲۸ ارديبهشت ۹۵ ، ۱۶:۱۱ ۰ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
امیر رضا

خرما با هسته

به نام روزی دهنده ی خلق

روزی از روز ها ، پیامبر اکرم صلی الا علیه و اله و سلم در کنار حضرت علی علیه سلام در حال خوردن خرما بودند . آن ها دو ظرف جدا داشتند که در آن هسته های خرما را مینداختند . هسته های درون ظرف حضرت علی علیه سلام خیلی بیشتر بود . حضرت باخود فکری کرد و با احتیاط ظرف خود را با ظرف پیامبر جا به جا کرد . پیامبر اکرم صلی الا علیه و اله و سلم متوجه این عمل حضرت علی علیه سلام شد ولی به رو خود نیاورد .
ادامه مطلب...
۲۲ ارديبهشت ۹۵ ، ۱۵:۵۴ ۰ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰
امیر رضا

لباس قرمز ملوان

                                                              یا حق


یه کشتی داشت رو دریا می‌رفت، ناخدای کشتی یهو از دور یه کشتی دزدای دریای رو دید. سریع به خدمه‌اش گفت: برای نبرد آماده بشین، ضمنا اون پیراهن قرمز من رو هم بیارین. خلاصه پیراهنه رو تنش کرد و درگیری شروع شد و دزدای دریایی شکست خوردن!

کشتی همینطوری راهشو ادامه می‌داد که دوباره رسیدن به یه سری دزد دریایی دیگه! باز دوباره ناخدا گفت واسه جنگ آماده بشینو اون پیراهن قرمز منم بیارین تنم کنم!! خلاصه، زدن دخل این یکی دزدا رو هم آوردنو باز به راهشون ادامه دادن.

ادامه مطلب...
۱۲ ارديبهشت ۹۵ ، ۲۳:۴۵ ۲ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰
امیر رضا

ایرانی ها باهوش تر اند

                            به نام ایزد دانا


 سه نفر آمریکایی و سه نفر ایرانی با همدیگر برای شرکت در یک کنفرانس می رفتند. در ایستگاه قطار سه آمریکایی هر کدام یک بلیط خریدند، اما در کمال تعجب دیدند که ایرانی ها سه نفرشان یک بلیط خریده اند. یکی از آمریکایی ها گفت: چطور است که شما سه نفری با یک بلیط مسافرت می کنید؟ یکی از ایرانی ها گفت: صبر کن تا نشانت بدهیم. همه سوار قطار شدند.

ادامه مطلب...
۰۸ ارديبهشت ۹۵ ، ۱۶:۳۱ ۸ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰
امیر رضا