کلبه ی قصه

داستان های جالب و آموزنده درباره همه چیز

۱۱ مطلب با موضوع «داستان کوتاه» ثبت شده است

نودینو تجارتی نو

Nodin





نودینو یک شرکت تازه تاسیس در ایران می باشد که کاربران آن با تبلیغ اپلیکیشن تواتسته اند درآمدی عالی به دست آورند . 

دوست عزیز اگر تمایل داری تا با کمترین سرمایه درآمدی عالی به دست آوری با شماره ی زیر تماس بگیر  

09334337575 

کانال تلگرامی ما  n_odinoo@

کاری جذاب و خانگی / پاره وقت / درآمد عالی

۰۵ دی ۹۶ ، ۲۰:۵۴ ۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
امیر رضا

دروغ بی پایان

به نام خدا 


روزی رنی جوان در حال قدم زدن بود . همان طور که قدم میزد ناگهان عقربی را دید که در آب افتاده و دست و پا میزد . تصممیم گرفت عقرب را نجات دهد . دست خود را دراز کرد ولی عقبرب او را نیش زد . زن دوباره تلاش کرد تا عقرب را از آب بیرون بکشد ولی دوباره او را نیش زد .

ادامه مطلب...
۲۶ دی ۹۵ ، ۱۸:۵۴ ۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
امیر رضا

شام مجانی

به نام خدا

سه تا رفیق باهم میرن رستوران بدون ی قرون پول . هر کدومشون سر ی میز میشینن و تا مرز انفجار میخورن .

اولی میره پای صندوق و میگه خیلی ممنون . خیلی خوشمزه بود . آقا این بقیه پول مارو بدین ؛ برم . صندوق دار چشاش از تعجب باز میشه و میگه کدوم بقیه آقا ؟ شما که اصلا پولی پرداخت نکردی . میگه : آقا یعنی چی ؟ خودت بهم گفتی پول خورد ندارم بعد از میل کردن غذا بهتون میدم .

ادامه مطلب...
۲۶ دی ۹۵ ، ۰۴:۵۰ ۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
امیر رضا

جنگ جهانی بی پایان

به نام خدا 


مردی میان سالی برای اعتراف نزد کشیش میرفت .

ادامه مطلب...
۲۶ دی ۹۵ ، ۰۴:۲۷ ۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
امیر رضا

نجات به شرط کَر بودن

به نام خدا

در جنگلی دور افتاده برکه ای پر آب وجود داشت .

در برکه قورباغه های زیادی در کنارهم شاد و خرم زندگی میکردند . در یکی روز ها از روز ها دو تا از قورباغه ها  درون چاهی عمیق افتادن . هردوتاشون تلاش میکردن که بیرون بیان . بقیه قورباغه ها در کنار چاه جمع  شده بودند و فریاد میزدند که شما درون چاه افتادین و نمیتونید بیرون بیاید و میمیرید .

ادامه مطلب...
۲۶ دی ۹۵ ، ۰۳:۲۷ ۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
امیر رضا

بزرگی

پسربچه ی فقیری وارد کافی شاپ شد  . پشت یکی از میز ها نشست .

گارسون برای گرفتن سفارش به سمت پسر رفت . وقتی رسید ، پسر از او پرسید  بستنی شکلاتی چند است ؟

ادامه مطلب...
۲۳ دی ۹۵ ، ۱۱:۱۵ ۱ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
امیر رضا

انسانیت

شب خیلی سردی بود . پیرزن بیرون میوه فروشی داشت به 

مردمی که پلاستیک پلاستیک میوه میخریدن نگاه میکرد . شاگرد میوه فروشی تند تند پلاستیکای میوه رو داخل ماشین های مشتریا میزاشت و انعام میگرفت . با خودش گفت چقدر خوب میشد اگه اونم میوه بخره و ببره خونه . یکم نزدیک تر رفت .

ادامه مطلب...
۲۲ دی ۹۵ ، ۱۱:۱۷ ۰ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
امیر رضا

مهاجرت به شرط مرگ یا زلزله

روزی مردی فقیر نزد بزرگی عالم رفت و از دست تنگی و بیچارگی گله کرد . او گفت در روستا زمینی کوچک و کلبه ای چوبی و محقرانه دارد . و هرچه قدر که کار میکند حتی  سبب تامین خورد و خوراک او و خانواده اش نمیشود . او با ناراحتی گفت  هر روز از روز قبل تنگ دست تر و فقیر تر میشوم .

ادامه مطلب...
۲۰ دی ۹۵ ، ۲۱:۵۳ ۰ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
امیر رضا

کارت پخش کن باکلاس


ی روز داشتم تو پیاده رو راه میرفتم، از دور دیدم ی کارت پخش کن شیک و با کلاس ، ی سری کارت خوشگل و رنگی دستش بود و کارت هارو به هر کسی نمیداد .

به خانما که اصلا نمیداد و محلشون نمیزاشت . درباره ی آقایون هم کاملا گزینشی رفتار میکرد و از بینشون گلچین میکرد . معلوم بود فقط به ی سری افراد خاص میداد .

ادامه مطلب...
۲۰ دی ۹۵ ، ۱۵:۲۸ ۱ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
امیر رضا

ایمان پوچ

به نام خدا

کوه نوردی قصد داشت قله ی کوهی بلند را فتح کند . پس از سال ها تلاش و تمرین برای سفرش آماده شد . سفرش را آغاز کرد . به بالا رفتن ادامه داد تا زمانی که هوا کاملا تاریک شد . سیاهی شب همه جارا فرا گرفته بود و دیدن آسمان شب در آن هوای تاریک از آنجا تماشایی بود . چیزی به صعودش به قله نمانده بود که پایش لیز خورد و با سرعت به سمت پایین سقوط کرد .

ادامه مطلب...
۲۰ دی ۹۵ ، ۰۹:۵۱ ۰ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
امیر رضا